ژوئن 21, 2008 by marionette2

خيلي خنده دار نيست !

و نه عجيب

و نه مسخره

اگه

من براي استاد موسيقي كلاسيكم سي دي جديد ترين آلبوم لينكين پارك رو رايت كنم .

اگه تو مجلس عزا موبايلم زنگ بزنه و صداي مريلين منسن زينت بخش مجلس بشه.

اگه ستاره وارو روي صاعدم تيتو موقت كنم و موقع وضو روش مسح كنم.

اگه لباس مارك پرادو با طرح شاخ بز بپوشم و شمع و پروانه بخونم …

memoirs of net

ژوئن 19, 2008 by marionette2

يك بار با يه آمريكايي چت ميكردم پرسيد مال كجايي ؟ گفتم ايران . گفت ايران كجاست ؟

گفتم توي آسيا . در كمال تعجب پرسيد where’s asia ?

كه البته در همينجا مكالمه ام رو با اين سس مايونز خاتمه دادم.

(بعدا از راب در اين مورد سوال پرسيدم و اون گفت آمريكاييها توي جغرافيا خيلي زياد ضعيف هستندو اينو همه دنيا ميدونن !)

راب يا Robert يكي از دوستان اينترنتي من بوده و هست كه سال هشتاد يا هشتاد و يك كه من چت ميكردم باهاش آشنا شدم*. اون الان پنجاه و شش سالش هست ساكن نيوجرسي پول شمار يه كازينو و آدم تنهايي كه هيچ كس رو توي دنيا به جز سگش نداره.

من هميشه به راب ميگفتم hi man !

و اون هميشه ميگفت سلام دوست عزيزم

اما يه بار جواب داد:

Hi woman !

من در جواب براش نوشتم :

Im not woman ! im girl old man !

و اون البته يه مدتي باهام قهر كرد سر اين موضوع.

(آخه پنجاه سالش بود)

بعد براي اشتي يه بار براش پي ام دادم و نوشتم :

HI man ! r u still alive ??

كه كلي خنديد و با هم آشتي كرديم…

(اين استيل الايو هم از همونجا ديگه شد تكيه كلام چتيم)

*از همون اوايل كه پديده چت رايج شد يعني سال هفتاد و هشت و هفتاد و نه خيلي دوست داشتم اونو امتحان كنم. اما شرايطش (يه كام درست و حسابي) جور نميشد تا سال هشتاد بود گمونم كه چت كردم و خيلي خوشم اومد . اون موقه هم سنم كمتر بود .اما بيشتر توي رومهاي خارجي ميگشتم با پاكستانيا و هنديا و عربها به خصوص مصريها ، اروپاييها خيلي كم و تعداد كثيري از شهروندان آمريكايي چت كردم . و در اين بين هم دوستان خيلي خوبي پيدا كردم من جمله راب .

دعوتنامه

ژوئن 16, 2008 by marionette2

چند روز مونده به كنكور ارشد ؟  خوب معلومه دو روز !!!

پس فردا تشريف فرما ميشم دانشگاه مسبوق عزيز دل خودم كه كارت بگيرم . با الف هم قرار گذاشتم بريم به ياد گذشته يه كم شيطوني كنيم. آخه اين الف با من خيلي جوره . انقد كه كلي خل بازي با هم انجام داديم كه نگو ونپرس ! !

يه جورايي هم جفتمون تو روان پاك بودن و دپرشن با هم در و تخته ايم.

حالا از همه اينا گذشته ، ما كه درس نخونديم!! ( منظور روزي پونزده ساعته ) * حداقل ميريم بيسكويت خوري و مزه پروني!

دعوت :  يه چيزي هست به اسم خاطره تعريف كردن. البته خاطرات نتي !! با جناب مستر موري قراره بنويسيم خاطره هامونو. البته دوستاي گل گلم از جمله ايمان و پدر و شمينلل و كك ميتونن اگه خواستن خاطرات نتيشون رو بتعريفن. (ميدونم كك جون زياد علاقه اي به دعوتهاي اينترنتي نداره پدر هم كه احتمالا وقت نداره تازه وبلاگش هم مال جملات متقاطعه ايمان هم كه مينيمال مينويسه شمينلل$ هم كه دوست نداره خاطراتش رو براي كسي بگه ) احتمالا دعوت جالبي نيست اما خوب شايد يكي خواست بنويسه من چه ميدونم ؟!!!**

توي پست بعدي احتمالا ميشه بعد از كنكور !!!

كافه زير دريا مال استفانو بني رو كه يادتونه گفتم از نمايشگاه خريدم ؟ كتابي هست بسيار جالب كه موجودات و آدماي عجيب و غريب توي يه كافه زير دريا ميشينن و داستانهاي دروغي ميگن كه آدم از تعجب چار شاخه ميشه !!!  البت استفانو بني به طرز بسيار خلاقانه اي از عنصر دروغ براي نمايش جامعه و معضلاتش استفاده كرده.

توصيه ميكنم بخونيد و اگه تونستيد پر چاخان ترين و پر دروغ ترين داستاني كه ميتونيد رو بنويسيد. ( اينم دعوت دوم )

شايد يكي از شماها زد رو دست استفانو.

* براي ارشد دولتي ، طي تحقيقات من از ست افزايشي ! بايد استفاده كرد . البته نه دمبل بلكه كتاب و درس. از روزي 8 ساعت شروع ميشه و چار پنج ماه آخر بايد به روزي پونزده ساعت در روز برسه.

**اينكه شايد كسي خواست بنويسه كه خيلي عاليه . اما اگه كسي هم ننويسه مهم نيست.

$ آزادي بيان از اينجا نمود پيدا ميكنه كه امكان درج نظر رو به خاطر فيلتر بودن سايت جنابعالي سلب كرده اند. اما خوب همچنان خواننده مطالبت هستم. اون علامتم دقيقا به خاطر تو گذاشتن روي كيبورد . كه به جاي نوشتن شمينلل يه علامت $ بذاري و خلاص !!!

مسيح پيامبر بي پدر

ژوئن 12, 2008 by marionette2

دليل نوشتن اين پست ، خوابي هست كه من ديده ام. و در اون مسيح رو ملاقات كردم.
اون مرد تقريبا متوسط با رداي بلند و هم قد خودم بود. ته ريش داشت و موهاي تيره و كوتاهي كه بلنديش تا زير گوشش ميرسيد و نه بيشتر. چشمهاي تيره و درخشان و صداي نافذ.
در مورد مسيح حواشي خيلي هست.با اينكه دوهزار سال از اومدنش ميگذره اما هنوز در ماهيت وجودي اون شك هست. عده اي ميگن مسيحا يي وجود نداشته و هنوز منتظر ظهور مسيح هستن( يهوديان)
و عده اي در مورد تولد اون شك و شبهه زيادي به خرج داده اند.( كساني رو پدر اون معرفي كرده اند)
عده اي دليل برخورد ملايم اون با زنان هرزه و عياش و خود فروش *
رو رابطه هاي پنهاني اون با مريم مجدليه(اگه اشتبا نكنم) ميدونن. و پيامبر بي پدر رو محكوم به برقراري رابطه نامشروع و تلقينات دروني اونو حاصل روابط پليد جنسي و سرخوشيهايش در كام جويي از اون دختره بدبخت ميدونستند.( اگه اين طور باشه انصافا بايد به مريم مجدليه براي كمك به معراج و لاهوتي شدن مسيح تبريك گفت)
به هر صورت من اونو در خواب ديدم. نه اثري از تقدس خيالي كاتوليك گونه داشت و نه اعجاز پيامبرگونه اسلامي.
اون بيل به دست داشت و كار ميكرد !
با من خوش و بشي كرد. (همچنين با كسي كه همراهم بود)
ساده و بي پيرايه. گويي نه پيامبر است و نه كتابي دارد.
ميخواستم راجع به شايعات پيرامونش علي الخصوص پدرش بپرسم
كه با سوالي من رو خجالت زده كرد. و به يقين ميتونم بگم اگه پدري هم در كار بوده يا نبوده به هر حال براي مسيح فرقي نداشت.
بله
به هر حال عيسي انسان ساده اي بود كه شايد طي قرباني شدن براي سياستهاي عجولانه عده اي از يهوديان ، پيامبر شد.
يك پيامبر بي پدر …

*
(در حال حاظر اين زنان در جامعه ما خيلي طرفدار دارن اما در گذشته اونها رو منفور ميدونستن)

يادداشتهاي مرد فرزانه

ژوئن 7, 2008 by marionette2

كتابي از ريچارد باخ. تنها كتاب خارجي كه تا حالا ديدم ميشه به سبك ايراني بهش تفال زد

و واقعا جواب ميده ! باخ در مقدمه نوشته : پيش از اينكه اين كتاب را به خانه ببري آنرا امتحان كن و ببين

پاسخگويت هست يا نه. پرسشي در ذهنت مطرح كن، چشمهايت راببند حالا كتاب را باز كن و تصميم بگير

كه صفحه راست را بخواني يا چپ را.

اينم پاسخ باخ به سوال من :

به آنچه چشمانت ميگويند باور نداشته باش

همه ي آنچه نشان ميدهند ، محدوديت است.

با ادراك بنگر براي درك آنچه ميداني

و آنگاه

راه پرواز گشوده خواهد شد.

می 30, 2008 by marionette2

هيچ جا بارون نمياد

همه جا خشكساليه

به جز …

به جز

چشاي من .

…؟؟؟!!!

می 18, 2008 by marionette2

1) خونه اون آقاي بهايي رو آتش زدن . هر چند زود خاموش كردن آتش رو اما …

2) دلم يه شعر نو ميخواد اما با اين اوصاف شعرم هم نمياد.

3) يه چيز خنده دار خوندم اگه حال بود براتون تايپ ميكنم.

this letter was written by an employee of the NIOC ( national iranian oil company) back in the 1960s to his american boss , mr Hamilton.

dear mr hamilton

i, the undersigned , have worked in the NIOC in masjed-soleiman for 3 years.but since mr.ahmadi transferred here every thing has changed.

i dont know what a wet wood i have sold him that from the very first day he has been pulling the belt to my lift with all kinds of cat dancing he has tried to become the eye and the light of Mr. wilson.

he made so much mouse running that finally Mr wilson bacame donkey , and appointed Mr ahmadi as his right hand man , and told me to work under his hand. mr wilson promised me that next year he would make me his right hand man , but my eye didn’t drink water , and i knew that all these were hat play ?

and he was tring to put a hat on my head . i put the seal of silence to my lips and did not say any thing . since that he was just putting watermelon under my arms knowing that this transfer was only good for his aunt , i started begging him to forget that i ever came to see him and forget my visit altogether.

i said u saw camel , u did not see camel … but he was not getting of the devils donkeywhat head ache shall i give u . im now forced to work in the mail house with bunch of blind , bald height and half height people. imagine how much my ass burn.

now mr hamilton i turn around your head u r my only hope and my back and shelteri swear u to the 14 innocents please do some work for me…. in the resurrection day i’ll grasp ur skirt!… i have six head bread eater . i kiss ur hand and legs.

Your servant

نمايشگاه كتاب و متفرقه

می 12, 2008 by marionette2

دلم راضي نشد امسال پانشم برم تو اون مصلاي خراب شده و نمايشگاه

رو از دست بدم. و واقعا كه عجب نمايشگاه از دست دادني اي بود !!! كتاب خوبي فلواقه وجود نداشت و قيمت كتاب هم كه كلي گرون بود. انتشارات هرمس با اون افسانه نارنياش غوغا كرده بود. كلك ازادگان هم طبق معمول با كتاباي بي خاصيت طالع بيني . انتشاراتي هاي مذهبي همه رقم قرآن عرضه ميكردن  و نشرهاي دانشگاهي فقط كتاب تست ارشد . سنجش تكميلي هم كه مثه هميشه تبليغ پكيجهاي ارشد رو ميكرد. نشر علوم پزشكي خداييش همه رقم كتابي داشت و همه رقم قيمتي !

انتشارات ماهور و خورشيد انتشاراتي هايي بودن كه كتاباي متفرقه ام رو ازشون خريدم. صد سال آواز و تك نوازي سه تار عبادي و كافه زير دريا و شعر كوتاه و يه سري كتاباي تخصصي يه دورلند جيبي و يه ابرويشن ، كل خريدم بود از نمايشگاه.

………………………………………………………………………………………………………………………………..

هفته اي هم كه گذشت  تو جيجو اتفاقاي زيادي داشت. سه شنبه “الف” از “الف” خواستگاري نكرد.(همكارام ميخواستن بكنه به زور اما نكرد الف هم ضايه شد)

چهارشنبه” س” از خواب كه پاشد موهاش ديگه سيخ نبود ، چشماش ورم داشت توي بغل “م” خودشو انداخت و گفت ديشب تموم شد !! (دوستيش با بوي فرندش) ” م ” هم در حاليكه ديرش شده بود (ميخواست بره اردو) س رو از تو بغلش در آورد و حوله حمام رو با عصبيت از تنش درآورد و همون جور لخت جلوي س ايستاد و گفت ببين بهش فرصت بده حالا ناراحته…

پنج شنبه كه اومدم خوابگاه ديدم “م” (هم اتاقيم) تموم موهاشو كنده بخاري رو تا ته زيادكرده و پنجره هم باز . دفتر دستكش روي زمين ولو .فقط يه قوطي آب جو برا اون منظره كم بود. دماغش باد كرده بود و گفت : جور نشد. (انتقاليشو ميگفت) جرات نكردم بگم چرا درو باز گذاشته آخه پشه ها ميان شبا منو نيش ميزنن و غيره. زيپ دهنو كشيدم و نشستيم دو تايي با هم گريه كرديم. آخه به منم گفتن به شرط جانشين با انتقال شما موافقت ميشود.

و اين بود هفته جانگداز من در جيجو كه جمعه اش هم بدون خبر جانگدازي سپري شد …

* نه روز ديگه تولدمه. اون روز جانگداز ترين روز زندگيمه

ماريكلماتور (معادل كاريكلماتورماريونتي)

می 5, 2008 by marionette2

همه ميدونن كه كاريكلماتور نويس ها وجودشون ،مديون خدابيامرز پرويز شاپور( همسر فروغ فرخ زاد)

هست. پرويز طرفداران و علاقه مندان زيادي داشت و همچنين كساني كه به جديت راهش رو ادامه دادن

كه اصطلاحا بهشون ميگن شاپوريا.

من هم گهگاهي ميشم شاپوري . مثل حالا.

با احترام به پيشگاه شاپور عزيز چند تا كاريكلماتورهامو اينجا مينويسم. حق كپي رايت هم محفوظه

* دكترم بعد از مرگم فرم شرح حالم رانوشت .

*كارناوال ميكروبها كه در رگهايم به راه افتاد، دكتر تشخيص سپتي سميا داد.

*لبهايم آبستن صدها بوسه اند.

* به علت دليوري لبهايم روي لبهايت، شبكه بهداشت جريمه ام كرد.

* براي باز كردن مجراي اشكي ام ، دكتر لوله باز كني را خبر كرد.

* چون ميدان ديدم كاهش يافته بود از شهرداري تقاضاي كمك كردم.

* شب چشمهايم را با اشك فوتو تراپي كردم.

* از بس يادت شيرين است ، سلولهاي مغزم ديابت گرفتند.

* به علت علاقه زياد به دليوري، بين nausea و vomiting دومي را انتخاب ميكنم.

*طناب دار بيمار قلبي نوار صاف الكتروكارديوگرام است.

* چون دريچه هاي قلبم را به رويت باز كردم ، قلبم نارسايي گرفت.

بهائيت و اسلاميت

می 3, 2008 by marionette2

ناراحت هستم.

يك بهايي در همسايگيمان هست كه از دو سوم مسلمونا مسلمان تره.

اون مورد تهاجم واقع شده. روي ديوار براش ناسزا نوشته اند و بهش

گفته اند منافق !!!

دلم ميخواست كسي تعريفي از اسلاميت و مسلمانيت ارايه ميداد.

مسلمانان  رفتار شان اينگونه است !! وحشي و بد زبان

اما او كه يك بهايي است آدم بسيار خوش قلب و مهربان و چشم پاكيست.

يك انسان وطن پرست. كسي كه تظاهر نميكنه به چيزي كه نيست.

كسي كه دروغ نميگه. حتي اگر به بهاي از دست دادن جونش باشه.

كسي كه نان حلال ميخوره و با تلاش خرج خانواده اش را در مياره.

اون مطرود هست و بايد از بين بره اما

يك بد زبان نفهم و بي ادب و نزاكت خائن وطن فروش بايد زنده بمونه

فقط به خاطر اينكه عنوان مسلمان بودن رو يدك ميكشه.

اسلاميت و بهائيت فقط عنوان هست.

بايد به قلب انسانها رجوع كنيم. و چقدر من متاسفم كه با آدمهايي

اين چنيني هم كيش و هم آيين هستم.